به نام خداوند بخشنده مهربان
امشب نگاه سرد تو را دار مي زنم
باعث تويي كه دست به اين كار مي زنم
ديدم حصار تازه كشيدي مبارك است
من نقشه ي سياه تو را جار مي زنم
مجنون شدم ملاحظه داري – ولي نگو
نام تو را واژگون به ديوار مي زنم
از عقده هاي چشم تو زخمي شدم
من گرگ زخمي ام كه به تكرار مي زنم
وقتي كه از حضور تو پاشيده دفترم
من دور واژه هاي تو پرگار مي زنم
گويا دوباره نقشه كشيدي سياه من
اينبار سايه هاي تو را دار مي زنم
« قصّۀ وفا» ص:1
به خاطر آور كه آن شب به برم ،
گفتي كه : «- بی تو ، زدنيا بگذرم!»
كنون جدايی نشسته بين ما!
پيوند ياری، شكسته بين ما!
گريه میكنم،
با خيال تو،به نيمه شب ها!
رفته يیُ من،
بی تو مانده ام ،غمگينُ تنها!
بی تو خسته ام،
دل شكسته ام،اسير دردم!
از كنارمن،می روی ولی،
بگو چه كردم؟
رفته يیُ من آرزوی كس به سر ندارم!
قصّه ی وفا با دلم مگو،باور ندارم ! .
«مرغان غمگين » ص: 2
دريغا كه دستان ما،
جدا مانده از هم!
دريغا كه در چشم ما،
شكفته گُل غم!
جدا از همُ در سايه ی هم،
چو مرغان غمگين!
قفس های مارا از هم كرده جد ا
غمی سردُ سنگين!
تو چون آرزو با منی،
گر از ديده دوري!
برای شب تار من،
چودريای نوری!
كشيده فلك بين ما،
خط بی وفايی!
نوشته كه : ای عاشقان!
جدايی!جدايی....
جدا از همُ در سايه ی هم،
چو مرغان غمگين!
قفس های مارا از هم كرده جد ا
غمی سردُ سنگين!.......
«خدا حافظ» ص:3
ديدی كه آخر آمد روز جدايی؟
سفر بخير – عزيزم! –خدا نگهدار!
آه! ای مسافر من! وقتی كه خسته،
به شهرخود رسيدی،مرا به يادآر!
هر جاكه رفتی،با هر كه بودی،
من اينجا با ياد تو شادم!
از خود گريزان،در زیر باران،
پرنده ای اسير بادام!
من می خندم وليكن دلم گرفته!
آواز من چه رنگی ز غم گرفته!
آه! می خندم تا ندانی غم دل مرا!
چون موج گُل رميدی از ساحل من!
آه! تنها ماندم تنها تر از خدای تنها!
تو آن جايی،من اينجايم تنهای تنها!
هر جا كه رفتی ،با هركه بودی،
من اينجا با ياد تو شادم!
از خود گريزان،در زير باران،
پرنده ای اسير بادام! ...
«پسرم» ص:4
من شب ام،من شب ام،
تو صبحي ! صبح روشن!
پسرم !پسرم!
مرو از خاطر من!
من بی تو – ای بهار! –
چون گُلی پَژمرده ام!
خسته ام ،خسته ام،
خسته وُ دل مُرده ام!
پسرم ! بهانه مگير!
تو سراغ خانه مگير!
آشيانه رفته به باد،
رَه آشيانه مگير!
اي نگاه تو حسرت آ لود!
مُرده در من هر آن چه بود!
نشسته – دريغا!-
بين ما بس كوهُ دشت
چه شب ها، چه شب ها،
بی تو گذشت.....
«بی قرار» ص:5
آسمان ! اي پير افسرده!
بهر چه با من نمی سازی؟
كلبه ی تاريك قلبم را،
لحظه يی روشن نمی سازی!
در اين شهر پُر شور دروازه ها،
چرا هر دری را زدم بسته بود؟
چرامرغ بخت من – ای خدا!-
پرستويی خسته وُ افسرده بود؟
چرا نمی سازد زمانه،
با دل بی قرار من؟
خدايا!كی سرآيد آخر،
زمان انتظار من؟
شايد خواست خدا بوده ،
كه من غمگين بمانم!
برای اين قلب خسته،
آواز غم بخوانم!.....
«ديگه بسه!دل من!» ص:6
ای خُدا! تواين جوونی ،
زنده گی با من به جنگه!
دنيا به اين بزرگی،
برای من تنگه ، تنگه!
می دونم ، می دونم ،
تو دلم مونده گاره!
چه كنم؟چه كنم؟
اين گناه روزگاره!
چی می شه دل سرُ سا مون بگيره؟
عشق مُرده تو دلم جون بگيره؟
دل می گه : اون بر می گرده!می دونم!
می مونم چشم انتظارش! می مونم!
دل غمگين ! دل رسوا! دل بی حاصل من!
تنها موندم تو جوونی! ديگه بسه! دل من!__
«نَم نَم بارون» ص:7
يادته اون شب كه ما ، با هم آ شنا شديم؟
نَم نَم بارون اومد ، ما از هم جدا شديم!
وقتی كه بارون مياد،
باز دلم تو رُ می خواد!
نَم نَم بارون مياد!
باز دلم تو رُ می خواد!
حالا هر وقت كه هوا ابری می شه،
آسمون دلمُ غم می گيره!
اگه باز بارون بيادُ تو نيای،
اين دل ديوونه ماتم می گيره!
نَم نَم بارون مياد!
باز دلم تو رُ می خواد!
بارون كه بُرده تو رُ حالا میشه دوباره،
از پُشت ابر كبود ، تو رُ برام بياره!
وقتی كه بارون مياد ،
باز دلم تو رُ می خواد!
نَم نَم بارون مياد!
باز دلم تو رُ می خواد!
«برگشته مژگان» ص:8
در بر آن بيد مجنون ،
آن شب غمگين پاييز،
قصّه ی رفتن سرودی
با نوای محنت انگيز!
گفتی از من با وفاتر،
با غم تو آشناتر،
هَر چه بشتابی نيابی!
هَر چه بشتابی نيابی.....
من بدين افسون شدم افسانه ی تو!
اين چنين ديوانه يی ديوانه ی تو!
رفتی – ای برگشته مژگان !-
تا تب اين عشق سوزان،
در دلم آتش فروزد،
تارُ پودم را بسوزد!....
«عزيزم ! قصّه نگو!» ص:9
عزيزم ! قصّه نگو! خوب میدونم،
عشق من تو قلب سنگت ديگه جايی نداره!
ديگه دوست داشتن من برای تو،
قصّه قديمی حوصله تُ سر می بره!
چشم تو چشم دشمن منه!
حرف مردم داره گولت می زنه!
اينُ اون هر چی می گن، بذار بگن،
هر كسی بَد می گه با ما دشمنه!
اگه تو چشمامُ گريون بكنی ،
يه روزی خدای من چشماتُ گريون می كنه!
عزيزم ! با دل من بازی نكن،
كه يه روزی يه كسی قلب تو رُ خون می كنه!
تو بمون كه تورگام خون بمونه!
تو تن خسته ی من جون بمونه!
گريه هام گريه ی دوست داشتنه!
خنده هام خنده ی دوست داشتنه!
تو نباشی زندگی سردُ سياس!
قصّه ی كوچيك من بی انتهاس!
عشق من رنگُ ريا بود ، كه نبود!
دل من از تو جدا بود كه نبود..!
«بی تو دلم تنگه» ص:10
روزا وقتی خورشيد خانم، يادم مياد اون روزا ،
پيداش می شه دامن كشون، نه غم نه دردی داشتيم!
می بينه من بی تو دلم تنگه! شب با خيال راحت ،
شبا كه ماه از آسمون، سر رو زمين می ذاشتيم!
می بينه من ّر تو دلم تنگه!
يادم میاد اون روزا،
نه غم نه دردی داشتیم! ماه وقتی منُ می ديد،
شب با خيال راحت،سر رو زمين می ذاشتم! با خنده هام می خنديد!
ماه وقتی منُ می ديد، اما حالا می دونه،
با خنده هام می خنديد! دنيا برام زندونه! ......
اما حالا می دونه،
دنيا برام زندونه!
وقتی بهار سر می زنه!
مياد خونه در می زنه!
می بينه من بی تو دلم تنگه!
پاييز كه از سفر مياد،
غمگينُ بی خبر مياد!
می بينه من بی تو دلم تنگه!
وقتی شكوفه می زنه!
بلبل تا می خواد بخونه!
می بينه من بی تو دلم تنگه!
وقتی كه مرغ بخت من ،
تنها مياد سر وقت من!
می بينه من بی تو دلم تنگه!
«جدايي» ص:11
در اين روز غم انگيز جدايي!
به ياد آرم زمان آشنايي!
به خاطر آورم در جنگل دور،
كنار بركه يي خاموشُ بي نور،
نشستي با دلم افسانه گفتي!
به خود شمعُ مرا پروانه گفتي!
چو مي رفتم به دامانم فتادي!
چو اشكي در گريبانم فتادي!
شدم ديوانه وُ ديگر گذشتم،
ز دنيا !- اي دريغ از سَر گذشتم! –
اَجل اكنون كه مي گيرد سراغم!
چو لاله از غم عشق تو داغم!
چو مي ميرم به لب نام تو دارم!
پس از مرگم چو آيي بر مزارم!
زخاكم نا له بر خيزد به افلاك،
كه:از يادم نرفتي تا دل خاك! ...
«كي مي گه دنيا قشنگه؟» ص:12
با دلم چي كا كنم ؟
داره پيرم مي كنه !
توي ويرونه ي غم ،
گوشه گيرم مي كنه !
وقتي يادت مي كنم ،
خونه زندونم مي شه!
گُل زرد كاغذي ،
گُل گُلدونم مي شه! وقتي دل تو سينه تنگه،
كي مي گه دنيا قشنگه؟
تو ديگه نيستي ولي ،
ياد تو مونده برام !
من به ياد تو خوشم ،
ديگه چيزي مي خوام !
ديگه روز آخره ،
راه من از تو جداس !
نمي خوام گريه كنم ،
« مي خوام آروم بگيرم » ص:13
دلم درياي درده !
منُ ديوونه كرده !
تو رفتيُ غم عشق تو ،
تو جونم لونه كرده !
روزاي عاشقي مي دونم ،
ديگه بر نمي گرده !
دلم بي تو مثال غروب شوره زاره !
تو باغ خشك سينه خزون بي بهاره !
دوباره آسمون چشام ، هواي گريه داره !
مي خوام آروم بگيرم اگه دل تنگم بذاره !
شبم تارُ شبم تار !
دلم با غصّه غم خوار !
اميدم مُرده تو گور دل ،
اميد تو نميره !
جوونيمُ گرفتي ،
«خـــــــــــــــدا»
جوونيتُ نگيره !
«كي مي دونه چي پيش مياد؟» ص:14
دلم مي خواد پر بزنه ! به هر دري سر بزنه !
الان اون از راه مي رسه ! الان بايد در بزنه !
تو باغچۀ خشك خونه ، به خاطرش گُل مي كارم !
تو گُلدو ناي نقره كار ، گُل هاي ميخك مي ذارم!
هر چي كه بوي غم بده ، از سر راش بر مي دارم !
نكنه امروز نباد ، چشمام رو ساعت بمونه !
بازم بوي غم بگيره ، گوشه كنار اين خونه !
خدا كنه از عاشقي ، منُ پشيمن نكنه !
اين باغچه ي پُر از گُلُ ، دوباره ويرون نكنه !
خدا كنه اين خونه رُ مثال زندون نكنه !
دلم مي خوادئ كه خونه رُ شمعُ چراغون بكنم!
درُ ديوار گوچه رُ آينه بندون بكنم !
يه غُنچه ي گُل بچينم ، ميون موهام بزارم !
يه خال خوشگل سياه ،كنار لبهام بذارم !
اون عكس يادگاري رُ جلوي چشمام بذارم !
مي شد چي مي شد ؟ » ص:15
ديگه اين دنيا كه دنيا نمي شه !
ديگه خنده رو لبم وا نمي شه !
از توي تاريكي پس كوچه ها ،
واسه اين دل يكي پيدا نمي شه !
اگه مي شد چي مي شد ؟
يه كسي پيدا مي شد ، دلم عاشقش مي شد !
زندگيم قشنگ مي شد ! روز من شب نمي شد !
اگه مي شُد چي مي شد ؟
چرا هيچ كس به سراغم نمي ياد ؟
دل غم ديده امُ هيچ كس نمي خواد !
ديگه از دلم خجالت مي كشم !
آخه تا به كي بايد تنها باشم ؟
درو ديوار برام كهنه شده !
قصّه ي كتا با هَم خونده شده !
ديگه داره از خودم بدم مياد !
دل من خسته وُ وا مونده شده !
اگه مي شد چي مي شد ؟
يه كسي پيدا مي شد ، دلم عاشقش مي شد
« هنوزم كه هنوزه » ص:16
هنوزم كه هنوزه !
دلم خونه نشين شد !
نذار دلم بپوسه !
همه مي گن : «- بهاره !
عاشق بشو دوباره !»
زمستون دل من ،
بي تو بهار نداره !
اي گفتي دلت چه مهربونه !
نذار دلم بي هم زبون بمونه !
دل منُ به آبُ اتيش نز ن !
حيفه ! آخه دل منم جوونه !
اه مي خواي دل من از غم نميره !
امروز بيا كه فردا خيلي ديره !
مي ترسم وقتي عمر من تموم شه ،
تازه دلت سراغمُ بگيره ! ...
« داره دير مي شه » ص:17
بيا كه داره دير مي شه !
دلم تو سينه داره پير مي شه !
باز دلم غم داره !
باز تو رُ كم داره!
كي پشيمون مي شي ؟
كي مهربون مي شي ؟
بي تو ديگه دنيا
واسه من سرابه !
مي بينمت هر شب...........
ولي افسوس كه تو خوابه !
دل داره خون مي شه !
غم فراوون مي شه !
كي پشيمون مي شي ؟
كي مهربون مي شي ؟
« چرا هيچ كس به سراغم نمياد ؟ » ص:18
اي خدا ! به كي بگم ؟ به كي بگم ،
كه داره تنها يي آبم مي كنه ؟
حيفه من زندوني غم بمونم !
غم داره خونه خرابم مي كنه !
چرا هيچ كس نمي خواد حرفامُ باور بكنه ؟
بار اين تنهايي رُ يه كم سبكتر بكنه ؟
كي ميادُ كي مياد اون كه چشاش ،
واسه من شبُ چراغون بكنه ؟
دست گرمشُ تو دستام بذاره ؟
خلوت دستامُ ويرون بكنه ؟
چرا هيچ كس نمي خواد حرفامُ باور بكنه ؟
بار اين تنهايي رُ يه كم سبكتر بكنه ؟
دارم از تنهايي ديوونه مي شم !
چرا هيچ كس به سراغم نمياد ؟
نمي خوام ديوونه يي تنها باشم !
ديوونه هم دم ديوونه مي خواد !
چرا هيچ كس نمي خواد حرفامُ باور بكنه ؟
بار اين تنهايي رُ يه كم سبكتر بكنه
« فقط عشقه كه مي مونه» ص:19
شباي خسته وُ خا لي!
چراغ خونه خاموشه !
دلم از ماتم عشقت ،
عزا داره ! سياه پوشه !
تو باغ قلب من بي تو ،
هزارون غنچه پژمرده !
از اون ترسم كه برگردي ،
ببيني عاشقت مُرده !
تو اين دنياي ديوونه ،
فقط عشقه كه مي مونه !
با اون لبخند شيرينت ، تو مثل گريه غمناكي!
بمون پيشم كه مي دونم ، تن آ لوده ، ولي پاكي !
غرور پچتُ بشكن ! نگو پيشم نمي موني !
من از چشم تو مي خونم ، كه از رفتن پشيموني !
تو اين دنياي ديوونه ،
فقط عشقه كه مي مونه ! ....
« بي تو من كسي ندارم » ص:20
افسرده از اين عسق رسوا مي روم !
دل خسته از اين بار غم ها مي روم !
تنها شُد م ، تنهاي تنها مي روم !
اي با دل ديوانه ي من آشنا !
اي از منُ افسانه هاي من جدا !
تنها شُدم ، تنهاي تنها مي روم !
اي همه خوابُ خيا لم !
خواهم كه باز آيي كنارم !
روشن كُني شب هاي تارم !
بي تو من كسي ندارم !
بيا دگر كه بي قرارم !
دور از تو اميدي ندارم !
چشم مرا از گريه دريا مي كُني!
با آشنا بيگانگي ها مي كُني !
با من چرا امروزُ فردا مي كُني ؟
از زندگي سيرم مكن اي بي و فا !
آتش مزن قلب پُر از عشق مَرا !
با من چرا امروزُ فردا مي كُني ؟ ...
« گُل سرخ » ص:21
ديدي ــ اي غمگين تر از من ! ــ
بعد از آن دير آ شنايي ،
آ مدي خواندي برايم
قصّه ي تلخ جدايي !
مانده ام سر در گريبان ،
بي تو در شب هاي غمگين !
بي تو باشد هَم دَم من ،
ياد پيمان هاي ديرين !
آن گُل سرخي كه دادي ، در سكوت خانه پژمُرد !
آتش عشقُ محبت ، در خزان سينه پژمرد !
اكنون نشسته در نگاهم ، تصوير پُر غرور چشمت !
يك دم نمي رود از يادم ، چشمه هاي پُر نور چشمت !
آن گُل سُرخي كه دادي ،
در سكوت خانه پژمرد ......
« غروب آشنا » ص:22
در غرو ب آشنايي ،
خسته از درد جدايي !
آن شب غم پرور درد ،
هر ستاره گريه مي كرد !
من كنار خانه اَت
غمگين نشستم !
تو ــ پريشان ــ
نامه اي دادي به دستم !
رفتيُ آهنگ پيت ،
در فضاي خانه پيچيد !
باد وحشي ا له اي زد ،
مرغ شب مستانه خنديد !
عاشقانه ، با دلي غمگين ،
نامه ي عشق تورا خواندم !
قلب من لرزيدُ بي هوده ،
در كنار خانه اَت ماندم !
هم چو شمعي تا سحر گاهان ،
گريه كردم بر مزار دل !
بي توديگر كي به سر آيد ،
لحظه هاي انتظار دل ؟ ...
«آخه آدم غمشُ به كي بگه؟» ص:23
اي خدايي كه تو دنيا ،
هر چي كه مي شه مي دوني !
گوش به ناله ها نمي دي!
اي كه مي گن مهربوني !
آخه آدم غمشُ به كي بگه ؟
قصّه ي ماتمشُ به كي بگه ؟
توي اين شهر قديمي ،
همه چشما بي فروغه !
همه سرها توي سينه ،
همه عشقاشون دروغه !
آخه آدم غمشُ به كي بگه ؟
قصّه ي ماتمشُ به كي بگه ؟
اي دل ماتم گرفته !
سر بذار آروم تو سينه !
دردُ رنجُ آهُ ز اري ،
آخر عشقت همينه !
آخه آدم غمشُ به كي بگه ؟
قصّه ي ماتمشُ به كي بگه
« هم خونه » ص:24
هم خونه ي من ــ اي خدا ! ــ از من ديگه خسته شده !
كتاب عشق ما ديگه ، خونده شده ، بسته شده !
خونه ديگه جاي غمه ، اون داره از من دور ميشه !
اين خونه ي قشنگ ما ، داره برام گور ميشه !
اون دست گرمُ مهربون ، با دست من قهر ديگه !
چشماي غمگينش با من ، قصّه ي شادي نمي گه !
اي دل من ! اي ديوونه !
بذار برم از اين خونه !
هم خونه ي من با دلم ، خيال سازش نداره !
دستاي كوچيكش ديگه ، ميل نوازش نداره !
شبا وقتي ميرم خونه ، بوسه به موهاش مي زنم !
سرش به كار خودشه ، انگار نه انگار كه منم !
روزا وقتي ميام بيرون ، اون خودشُ به خواب زده !
خُب ، مثل روزگار شده ، يه روز خوبه ، يه روز بده !
اي دل من ! اي ديوونه !
بذار برم از اين خونه...
آرزو » ص:25
خدا از تو آسمون اشكاشُ بيرون مي ريزه !
آسمون رو ساه چيك چيك بارون كي ريزه !
اون قناري كه شبا براي ما قصّه مي گفت !
داره بالُ پرشُ ميون ايوون مي ريزه !
حيف عشق منُ تو تموم بشه !
حيف اون آرزوها حروم بشه !
يادته گفته بودي تا دنيا دنياس با مني؟
گفته بودي تا خدا تو آسمو ناس با مني؟
يادته وقتي چشمام خُماري خواب مي گرفت ،
تو مي گفتي تا ماهي عاشق درياس با من ؟
حيف عشق منُ تو تموم بشه !
حيف اون آرزوها حروم بشه !
« جدا از تو » ص:26
هزارون گُل در اومد ،
هزارون پييز سر اومد،
دلم درياي خون شد ،
خبر از تو نيومد !
جدا از تو جووني هم سر اومد !
جووني رفتُ پيري از در اومد !
مي ترسم بي تو من تنها بميرم !
بميرم ، روي ماهت رو نبينم !
خُدايا ، خُدايا !
چقدر سخته جدايي !
مي ترسم ! مي ترسم !
بميرم ... تو نيايي !
هزارون گُل در اومد ،
هزارون پييز سر اومد،
دلم درياي خون شد ،
خبر از تو نيومد !
« يه روزي پيدات مي كنم » ص:27
با اون همه قولُ قرارُ پيمون ،
كه با من غم زده داشتي رفتي !
مي خواستي از تنهايي دورم كني ،
امّا منُ تنها گذاشتي رفتي !
پس اون همه وعده كه دادي چي شد ؟
رفتيُ وعده تُ وفا نكردي !
گفتي : «- خدا تو رو به من رسونده ! »
رفتيُ شرمي از خدا نكردي !
راز تو رو فقط خدا مي دونه ! »
از روز اوّل تو وفا نداشتي !
گفتي «- خدا گواه دوست دارم !»
تو گفتي ، امّا به خدا نداشتي!
اون روزا يادت نمي ياد كه گفتي :
«- اگر بري غم واسه من مي مونه!»
يادت بياد ! گفته بودي : «- به جز تو،
راز تو رُ فقط خدا مي دونه ! »
برو ولي هر جا باشي ،
هر جاي اين دنيا باشي ،
يه روزي پيدات مي كنم ، نگاه تو چشمات مي كنم !
راز تو رُ پيش همه ميگمُ رُسوات مي كنم ! ...
« شبُ ديوار » ص:28
غصه اگه پيرم بكنه ،
غم اگه زنجيرم كنه ،
دست بزرگ آسمون ،
اگه زمين گيرم بكنه ،
مي مونمُ مي دونم،
بازم يه روز مي تونم تو رو به دست بيارم !
تو باغ شب ، دوباره ،
مي تونم از ستاره ، يه باغچه گُل بكارم !
شبُ ديوار ، برج در بسته،
با صدتا ديو كمر بسته ،
اگر چه مي خوان ، هلاك ما ،
نمي ميره عشق پاك ما !
نمي مونه درد تنهايي !
نمي مونه اين جدايي !
مي مونمُ ميدونم ،
بازم يه روز مي تونم تو رو به دست بيارم !
تو باغ شب ، دوباره ،
مي تونم از ستاره ، يه باغچه گُل بكارم !
غريبه » ص:29
اي خدا ! آه ! اي ! خدا !
از توي آسمونا ،
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم !
واسه يك روزم كه شده ، سكوتم رُ بشكنم !
اي خدا ! خودت بگو !
واسه چي ساخت منُ !
توي اين زندون غم،
چرا انداختي منُ !
چرا هر جا كه ميرم ،
در به روم باز نمي شه ؟
چرا هر جا دلي ،
مي شكنه مثل شيشه !
اي خدا ! آه ! اي ! خدا !
از توي آسمونا ،
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم !
واسه يك روزم كه شده ، سكوتم رُ بشكنم !
« شب شيشه اي » ص:30
ما به هم محتاجيم ،
مثل ديوونه ، به خواب !
مثل گندم ، به زمين !
مثل شوره زار به آب !
ما به هم محتاجيم ،
مثل ما به آدما!
مثل ماهيا به آب ،
مثل آدم به هوا !
دستا مون از هم اگه دور بمونه ،
شب شيشه اي ديگه نمي شكنه !
از تو اين شيشه يي هميشه گي ،
خورشيد مقوّايي سر مي زنه !
به عزاي دوري دستاي ما ،
كوچه ها ساكتُ بي صدا مي شن !
بوي رخوت همه جا رُ مي گيره ،
همه ي درها ، به غربت وا مي شن !
جا دّ ه ها مون – كه به خورشيد مي رسن ! ــ
مثل تاريكي ، بي انتها مي شن !
ما به هم محتاجيم .....!
این جسمه من از خاک است هم خاک شود روزی این اسمه من از دفتر هم باک شود روزی هرکس که مرا خواهند نامه مرا خواند شاید که کند یادم ازورده شود روزی